|
يادداشتهای يک خوری
|
||
|
...شاید برای آغاز با هم بودن باید نوشت، امتحان کنیم |
ظرفیت هم چیز خوبیه!
جمله ای که بعضی وقتها در مقابل رفتار بعضی ها میشنویم.
ولی گاهی اوقات شنیدن آن خیلی آزار دهنده میشود، آن هم زمانی که در مورد هر چیزی که می خواهیم بحث کنیم، آخرش به این نتیجه می رسیم که ظرفیت هم چیز خوبیه!
به این معنا که ما ظرفیت آن را نداریم...
البته خب! اینو باید قبول کرد که ما عادت کرده ایم بیشتر نقاط منفی را ببینیم تا مثبت... یعنی کم ظرفیتی هامون نسبت به جاهایی که ظرفیت داشتیم، بیشتر نمود دارد، شاید این هم به طبع ذات آدم! بودن مان باشد که بدی ها را بیشتر می بینیم،
شاید هم بتوان گفت ما "ظرفیت" دیدن خوبی ها را نداریم... یعنی از همان اول میخواهم بگویم گویا این نوشته داره میگه: که خودمان بیشتر از همه شامل این قضیه میشویم، چرا که داریم همش از منفی ها میگوییم...
پس علی الحساب مجبوریم از این قسمت آخر چشم پوشی کنیم و قول بدیم که در آینده از خوبی ها بیشتر بنویسیم.
- یه چیز گفتن خوبی ها هم عجیبه، اون هم اینکه اگه بگوییم ما در فلان چیز خیلی خوب بودیم... یکدفعه به خاطر یک نقطه ضعف، همه چیزمون میره زیر سوال،
ولی بالعکس اگر از یک بدی نام ببریم هرچه که اون رفتار بهتر بشه، همچنان بد می مونه!
و نهایتاً اگه دیگه اون قدر اصلاح شد که حرفی برای بد گفتن از اون نداشتیم، می آییم و در موردش "سکوت" میکنیم، شاید یک غرور کاذب مانع از این می شود که "ظرفیت" تغییر افکار و پس گرفتن حرفهامون را در خود ایجاد کنیم.
مثلاً در مورد مطلب قبلی(قصه ی یک تجربه شیرین) که همش از خوبی ها بود، حالا اگه بالفرض مثال برای نشریه مشکلی پیش بیاد،
وای که دیگه چی میشه...هی میگیم: بیا! این همون چیزی بود که داشتین بهش افتخار میکردین....و فلان و بهمان... و خلاصه اون قدر می کوبیمِش که میشود: قصه ی یک تجربه تلخ!!
و نتیجه اش هم میشه نداشتن نشریه در «شهر» خور که گویا خیلی هم خواهان دارد...!!
---------------------------------------
از این مقدمه بگذریم... می خواهیم از ظرفیتمون در قسمت های مختلف زندگی اجتماعی مون مثال بزنیم:
ظرفیت پولدار شدن :
چند سال قبل در یکی از شماره های نشریه «آینه» یه قصه ای نوشتم با عنوان "عبرت" قصه، قصه خودمون بود، قصه ای از گذشته های دور و یه جورهایی نداشتن ظرفیت در بعضی امور، که شامل همه میشد...آری...بحث سر ظرفیت پولدار شدن است، اون هم برای مردمی که تا 30- 40 سال قبل واقعاً اینجوری نبودند.
ما خوری ها معروفیم به پولدار بودن! هر جا میریم تا میگیم خوری هستیم اون قدر زبانزد شده ایم که به یه دید دیگه نگاهمون میکنند، تا حدی که چونه زدن سر قیمت یک کالا هم برامون سخت شده... تمامی امکانات شهر از مدرسه، مسجد، درمانگاه، ورزشگاه، و حتی آسفالت معابر و خلاصه هر چه را که فکرش را میکنیم، زحمتش را مردم و خیرین گرانقدرمون کشیده اند، طوری شده که برای پیدا کردن یک پروژه کوچک دولتی که مردم دارند از اون استفاده میکنند، باید ساعتها بگردیم، شاید پیدا شد!!
ولی در کنار این همه استفاده خوب از پول و ثروت خدادادی مون که آثار اونها در شهرها و روستاهای اطراف و حتی دور افتاده ترین آبادی ها هم وجود داره، در بعضی مواقع با رفتارهامون نشان دادیم که در ادامه راه یه جورهایی داریم به "بیراهه" می رویم. برای روشن شدن بحث در مورد ظرفیت پولدار شدن چند مثال میزنیم:
- قصه تکراری زمین در خور: به نظرتون اگه این احتکار زمین و قیمت رو به صعود آن که تحث تأثیر پولدار شدن مون به وجود آمده، همچنان ادامه داشته باشه، چند سال دیگه، کودکان امروز، باید چیکار کنند؟ یعنی اگر کسانی باشند که میراثی از زمین نداشته باشند(که خیلی ها اینگونه اند) درآمدشان چقدر باشد که حداقل "زمینش" را بخرند...؟ یا حتی اگه بعضی از پولدارهامون لطف کرده باشند و ارث شان را پیش خرید نکرده باشند، چگونه باید سهم شهرداری از زمین خودشون را بخرند...؟
طبق معمول نتیجه اش این است که یکی از پولداران محترم به فکرشان میرسد که برای نوه نتیجه شان! زمین کم دارند، سهم چهار نسل بعد از خود را هم میخرند...
- عجب اوضاعی شده...!! کاری کرده ایم که مردم لطیفی و براک هم از دستمان ناراحت شده اند، اومدیم با خرید و فروش زمین اونجا، قیمت زمین اونها را هم افزایش دادیم...
راستی مگه براک، لطیفی، کرمستج، هرمود و... پولدار ندارند؟ چرا پولدارها شون اینقدر به فکر خرید زمین نیستند؟ چرا هنوز قیمت زمین هاشون حداکثر دور و بر 15 - 20 هزار تومان هستش، ولی توی خور ما حداقل قیمت ها از 50- 60 هزار تومان بالاتره، اون هم در جایی که مردم عادت کرده اند به اینکه خونه هاشون بزرگ و حیاط دار باشه.
فکر کردیم که توی شهرهای بزرگ اگه 70 – 80 متر "مسکن" آپارتمانی اونقدر تومان معامله میشه ما هم باید قیمت هامون کم کم برسه به اون حد، دیگه کاری نداریم «زمین» ما 300 – 400 متره و «خونه» ی اونها با اون همه امکانات 80 – 70 متر....!!
تا حالا فکر می کردیم پولدار شدن خیلی سخته، ولی کم کم داریم به این نتیجه میرسیم که نه! ظرفیتش را داشتن خیلی خیلی سخت تره...
- گویا باید یه فکر دیگه به حال این اوضاع مون بکنیم... همین الان هم خیلی دیر شده چه برسه به اینکه بذاریمش واسه بعدها...
- بحث بعدی مون در مورد پولدارهای خیرمون هستش، کسانی که انصافاً خیلی خیلی بهشون مدیونیم، ولی یه رفتارشون خیلی عجیبه، اون هم یکدندگی شون سر یه حرفی.
مثلاً حاضرند میلیونها تومان واسه یه کاری خرج کنند که شاید ضرورت نداشته باشه که اینقدر به اون آب و تاب بدهند، ولی تا بهشون میگی مثلاً اگه یه مقداری از این هزینه ها را بذارین واسه فلان جا خیلی مفیده،(و حتی علما و بزرگترهای شهر هم به این مسأله اذعان دارند)، نارحت میشن که یا پولم را فقط خرج کار مربوط به خودم بکنید یا هم برگردونید...!!
بیشتر از این به مسأله پولدار بودن نمی پردازیم، چون فعلاً که بزرگواران دارند کار خودشون را میکنند، و حتی به هشدارهای علمای دینی هم (که بجز در این مسأله، در مسائل دیگه ازشون حرف شنوی دارند) کمتر توجه میکنند...،
انشالله نسل های بعد جبران کنند...
ظرفیت داشتن مدرک و تحصیلات:
یه روزی یکی میگفت دخترها نباید بروند دانشگاه!! پرسیدیم چرا؟ گفتند:آخه اکثریت پسرهای ما رفته اند امارات، بیشترشون هم که سواد درست و حسابی ندارند، حالا اگه دخترهامون همشون بشوند لیسانسیه و دانشجو، دیگه کدومشون حاضرند بشوند همسر اونها ؟
چند تا مثال هم از دخترهایی که رفته بودند خواستگاریشون و گفته بودند ما زن آدم بیسواد(بی مدرک) نمیشیم آوردند و با دلیل حرف خودشون را ثابت کردند،
راستش بهش گفتیم که خب! این حق هر کسی هستش که با آدم هم سطح خودش ازدواج کنه، پسرها هم اینجوری هستند...
ایشون گفتند این درسته که حق هر کسی هستش، ولی خور ما قضیه اش فرق میکنه، ما هر چه جوان و نوجوانمون را فرستادیم اون ور آب، حالا به هر دلیلی...
ولی باید چقدر دیگه تحقیر بشن...منظورش این بود که بعضی ها تا میرن دانشگاه فکر میکنن حالا دیگه هر چی هست و نیست خودشون اند....
راستش ما که به نتیجه نرسیدیم... فقط آخرش گفتیم: دانشگاه رفتن هم ظرفیت میخواد...
چون این قضیه بجز مثال ازدواج، در خیلی از جاهای دیگه هم وجود داره،
همین گسستی و فاصله ای که بین قشر "تحصیل کرده" و قشر "بی مدرک" مون اتفاق افتاده، خیلی از تحصیل کرده ها حاضر نیستن حتی اونها را تحویل بگیرند،(شاید به کلاسشون بر میخوره)
از اون ور هم عکس العمل بی مدرک ها شده تمسخر و کناره گیری از قشر مثلاً با سواد...
یا هم بعضی از تحصیل کرده ها با زندگی در شهرهای دیگه و دیدن پیشرفت و فرهنگ آنها(که در بیشتر مواقع، این دیدن ظاهری هست) به محض ورود به زادگاه خویش، تا میخوان در مورد شهر و مشکلات اون نظر بدهن، همش از شهر و اوضاع اون بد میگن(شاید به خاطر یک جور استحاله فرهنگی)، که نباید اینجور باشه و اونجور باشه ... دریغ از اینکه، خود، قدمی در راه اصلاح یک ساختار بذارند...
متأسفانه اینجور آدمها در خیلی از مواقع فقط آیه یأس هستند تا عنصری مفید...!!
کاش این قشر باسوادمون می فهمیدند که هر شهری، امکانات و آداب خاص خودش را داره، و برای اصلاح اوضاع باید "وقت و انرژی" صرف کرد،و باید با هم بود...
بیشترین چیزی که ما از اونها شنیدیم(که متأسفانه تعدادشون هم کم نیست) این بود که به ما گفتند این شهر و مردم، دیگه درست بشو نیستند....!!
خدایا ظرفیت باسوادی را نیز نصیبمان بگردان....(آمین)
ظرفیت بها داده شدن:
تیتر موضوع کمی مبهم در اومد! منظورمون بیشتر به این مسئله هستش که ما خیلی از وقتها که مردم برایمان ارزش قائل میشن، ظرفیتش را نداریم، حالا فرقی نداره که کجا باشیم، از بر عهده گرفتن مسئولیت قسمتی از شهر، تا توجه مردم به حرفهامون توی یک جلسه غیر رسمی.
خیلی وقتها اتفاق افتاده که کسی توی شهر صاحب مسئولیتی میشه و اوایل در گرماگرم ِ شروع، فعالیت هم میکنه، ولی تا مسئله و مشکلی پیش میاد، کم میاره...
و خلاصه مسئولیتش میشه یک «مسئولیت اسمی»، دیگه دل و دماغ کار و فعالیت نداره... چرا که روز اول که این پست به ایشون سپرده شد، به همه چیزش نگاه کردند جز به ظرفیتش...
جالبتر اینکه خیلی هاشون حاضر نیستن خودشون را کنار بکشن و جای خود را به یک تازه نفس بدهند، شاید نیروی جدید کاری کرد....
واسه اثبات این حرف، بگردین توی شهر، ببینین ما چقدر مسئولیت اسمی در قسمت های ریز و درشت داریم...
یا هم جالبه ظرفیت بعضی ها توی مراسم عمومی،
مثلاً یک جمع دوستانه،مراسم عروسی و عزا و... که یک دفعه یکی میشه "متکلم وحده"... طرف ول کن معامله هم نیست، حرفهاش که تموم میشه، واسه از دست ندادن این فرصت گرانبها که دقایقی مردم بهش توجه کرده اند، شروع میکند به بد گفتن و تخریب مسئولان و کسانی که یه جوری از اونها دق دلی دارد...
جالبترین قسمت داستان هم، رفتار اطرافیان هست، با وجود اینکه میدونند طرف خیلی از حرفهاش دروغه، باز هم واسه دَور ِ هم بودن و خالی نبودن عریضه سراپا گوش میشوند...(واسه اثبات این حرفها کافیه فقط توی اینجور مراسم شرکت کنید)
خدایا ظرفیت مورد احترام و توجه قرار گرفتن را هم بهمون عطا کن...(آمین)
ظرفیت امکانات:
چه کسی است که از آماده خوری بدش بیاد؟ این امکانات هم واسه خودش کلی دردسر داره، اگه ظرفیتش را نداشته باشیم.
یه مثال از چند وقت پیش میزنم: توی استادیوم بودیم، بچه های نونهال و نوجوان داشتند بازی می کردند که توپ فوتبالشون مشکل پیدا کرده بود، و خلاصه دور همدیگه جلسه گرفته بودن، که چرا مسئولین ورزش واسه ما توپ نمیخرند و...، که بحث کشید به اینکه فلان قسمت استادیوم مشکل داره و...
دیدم بحث شون داره خیلی فلسفی میشه!!
بهشون گفتم شما بیش از بیست، سی نفر هستین، اگه هرکدومتون هزار تومان بدین میتونید چندین توپ خوب بخرین، همشون با تعجب نگاهم کردند، اولش فکر کردم حرف بدی زدم، بعدش فهمیدم که برای آنها هزار تومان خیلی خیلی سنگین بوده، با زبان بی زبونی بهم فهموندن که دیگه از اینجور پیشنهادها ندهم،
چرا که باید براشون فراهم کنند تا بزنند زیرش و خرابش کنند...!!(چون این هزار تومان ها جاش اینجا نیست بلکه توی کافی نت ها و گیم نت ها و پفک فروشی هاست)
حالا برین تمام استادیوم های منطقه را بگردین، ببینین کدوم شهر و روستا با جمعیت خور و این «تیمهای فصلی»!! اینچنین ورزشگاهی دارند؟
یا هم تا بحث امکانات واسه نمایشگاه و همایش و... میشه، همه انتظار دارند براشون انجام بدهند و بعدش هم براشون کارت دعوت هم بفرستند که عزیزم تشریف بیارین در "جلسه ی خودتون" شرکت کنید!!
انگار دنیا و مافیها ساخته شده که خدمت اونها را بکنند...
بیشترش هم به خاطر اینه که تا حالا برامون فراهم کردند و لقمه آماده گذاشتند توی دهنمون، و خودمون نرفتیم واسه خودمون جلسه ای ترتیب بدیم تا ببینیم ظرفیت اداره اون را داریم یا نه...
--------------------------------------------------
بحث به درازا کشید:
ولی این قصه واقعاً سر دراز دارد،مثلاً اینکه:
- چرا دیگه توی شهر معلم بومی نداریم،
- چرا بیشتر خانواده ها حاضر نیستن از وضعیت بچه ها در مدارس سر در بیارند(خیلی مسخره شده که بگیم پدرها میترسند از اونها پول بگیرند به همین خاطر در جلسات اولیا و مربیان شرکت نمیکنند)،
- چرا اینجوری از کافی نت ها و گیم نت هامون استفاده میکنیم که باعث لطمه خوردن به درس دانش آموزان شده(اون هم با مصداق های فرآوان)،
- چرا بعضی از کسانی که مسئولیتی را عهده دار میشن از پاسخگویی طفره میرن،
- چرا بعضی از روحانیون مون از جمع گریزانند،
- چرا بعضی از عروسی هامون اینجوری شده،
- چرا آمار قربانیان اعتیاد در شهرمون داره روز به روز بیشتر میشه...
چرا...چرا...و چرا....
اگه بخواهیم همین جور ادامه بدیم و از مشکلات بگیم که از زندگی هم مأیوس میشیم،
تنها راهی که به نظرمون میرسه اینه که باید این امیدواری را در خودمون ایجاد کنیم که:
هر کدام از ما در "مقام خود" با در نظر گرفتن "جوانب کار" و بیشتر "اندیشیدن"،
ظرفیت از دست رفته را "برگردانیم"...
کار "خیلی سختی" است، ولی میتوان در خیلی از موارد "اصلاحات" به وجود آورد،
شاید با "تلاش ما"، "فرزندان" و "نسل" بعد از ما با ظرفیت زندگی کردند...
نظرات دوستان در مورد موضوع "ظرفیت":
(جنبه داشتن به نظر من = فرهنگ داشتنه) البته نه همیشه توی موارد اجتماعی
------------------------------------------------------------
یک خوری:
حالا جالبه با این همه پولدار نسبت به بقیه، خیلی هم حرفی واسه گفتن نداریم، هی میریم داد میزنیم شهرک صنعتی خور!! ولی دریغ از یک شرکت خوری، عجیبه یک پولدار هم حاضر نمیشه بخشی از پولش را بزاره توی اینجور کارها...به جاش بانکهای خور توی استان از لحاظ دارایی اول میشن!!!!!
نمونه دیگه اش همون امارات هستش، یه بررسی کنید تا حالا چند تا از مغازه های زنجیره ای بزرگ که توسط پولدارهای جنوب ایران توی امارات افتتاح شده مربوط به خوری ها هستش؟ اونجا همه به داشتن بقالی و سوپر مارکت و مفروشاتی و... راضی هستیم ولی اینجا که می آییم ول کن زمین و ملک نیستیم!!!!!
-------------------------------------------------------------------
سعد:
چیزی که دوست دارم بررسی بشه موتورسوارهایی هستش که شبها از ساعت 11 شروع میکنند به گاز دادن و فریاد کشیدن توی کوچه ها....!!
-------------------------------------------------------------
.......:
خواستم در مورد ظرفیت بنویسم، اما مطمئن نبودم حرفی که میخوام بزنم در مورد ظرفیت اجتماعی هستش یا ظرفیت شخصی، ولی اگه اشتباه نکنم میتونه یه چیزی بین این دو باشه.
ظرفیت پولدار شدن:
چیزی که در متن هم اشاره شده، یه چند مورد دیگه هم میخوام به اون اضافه کنم، متأسفانه این پول عزیز تر از جان خیلی وقتها قربانی میگیرد، به نظر من بزرگترین قربانی اش روابط خانوادگی هستش،
چقدر زجر آوره وقتی آدم میبینه دوتا برادر و خواهر که از کودکی باهم زیسته اند و با هم خندیده اند وبا هم گریسته اند و با هم بزرگ شده اند، یکی به نون و نوا میرسه و دیگری با خون دل زندگی میکنه،
اما همه ی زندگی گذشته شان را به خاطر همین پول فراموش میکنند، خیلی دردناکه که آدم ببینه یه برادر پولدار و ثروتمند سایر اعضای خانوده اش را رها کرده... !! شاید دردناک تر از آنچه بتوان تصورش را کرد، باشه...
ولی با کمال تأسف چیزی است که وجود دارد.اینجاست که آدم آرزو میکند کاش هیچ نداشت ولی نگاه محبت آمیز پدر یا مادر یا خواهری را به همراه داشت...
واقعاً که پولدار شدن سخت است ولی ظرفیت و جنبه آن را داشتن خیلی خیلی سخت تر...
کاش ما که نسل آینده خواهیم بود هرگز به خاطر پول و مقام، زیر دستان خویش و آنانکه که امروز فکر میکنیم حاضر نیستیم با دنیا عوضشان کنیم،فردا نیز فراموش شان نکنیم...
---------------------------------------------------------------------
.......:
ظرفیت روبرو شدن با پولدارها:
تا حالا دیدین کسی به خاطر پول جلو یکی دیگه تعظیم کنه!!! تا حالا دیدین حرفهای پوچ یکی خیلی خریدار داشته باشه، بعد که جستجو میکنی میبینی طرف پولداره،
دیدین تا حالا یه آدم مهم! که در برابر دو تا بچه کوچک قرار میگیره، یکی را نوازش میکند و دیگری را شاید سلام...چون یکی بچه پولدار است و دیگری پول ندارد و به جایش دلی پاک دارد،
تا حالا دیدین که یه بیسواد در همه ی مراسمات با احترام و عزت!! حضور داشته باشه و یک جوان با علم و ادب حقیر بشه چون که پول نداره،دمآدم
تا حالا دیدن وقتی یه پولدار میمیره مردم و حتی علمای دینی برایش چه سخنرانی ها و یادها و سوگواری ها میکنند، ولی یه فقیر چی؟ اون وقته که آدم آرزو میکنه کاش همه ی فقیرها توی یه روز بمیرند تا دیگه همچین صحنه دلخراشی برایش تکرار نشود!!!
تا حالا دیدین که میگن چون فلانی پول داره باید حتماً در فلان جا ازش دعوت کنیم، ولی یه جوان صاحب ایده و فکر باید همچنان به انزوا بره.
کاش ما معیار سنجش آدم ها را عقل و شعور و معرفت شان قرار دهیم نه "پول" و "سر کچل" و "شکم برآمده"
-------------------------------------------------------------------------
.......:
ظرفیت دیندار شدن:
"من از طرف خداوند نازل شده ام که جنابعالی را به زور به بهشت ببرم" این هم یه برداشت از کارهای بعضی از دیندار هامون، طرف فکر میکنه با دو کلاس درس دین خواندن دیگه هر چی هست و نیست خودشه، فکر میکنه تنها خودش و دار و دسته اش در صراط مستقیم اند و دیگران در مسیر مغضوب علیهم... نمیداند که اون کسی که میخواد محاسبه کنه، به دل آدمها نگاه میکنه نه به اون چیزی که خودش فکر میکنه، من که بعضی وقتها با دیدن اینجور رفتارها از بعضی از به اصطلاح دینداران حالم بد میشه، آخه چرا بعضی از ما ها باید اینقدر کم ظرفیت باشیم که با خواندن 4 کلمه درس و مشق دینی در مورد بهشتی و دوزخی بودن دیگران تصمیم بگیریم و خود را از خلق خدا جدا کنیم.
چرا بعضی ها فکر میکنند مردم باید به سمت آنها بیایند نه خود به طرف آنها روند؟
(متأسفانه نمیشه بیشتر نوشت چون بعضی ها که شامل این قضیه هستند ممکنه عکس العمل صادر کنند،
در مورد همه میشه حرف زد جز کسانی که تقدسی پوشالین را یدک میشکند،)
کاش هرگاه فکر کردیم دین داریم، فکر کنیم تازه رسیده ایم به «نقطه صفر، و آغاز راه»،
و فکر کنیم کسانی هم هستند که بدون خواندن آنچه ما خوانده ایم به صفر رسیده اند و راه رفتن را آغاز کرده اند.
کاش هرگاه دین دار شدیم خود را خدمت گذار بدانیم نه فرمانروای خوبی ها.
-----------------------------------------------------------------------
.......:
ظرفیت شهر شدن:
ما از روستا اومدیم به سمت شهر، حالا آیا با تغییر نام، ما واقعاً شهر شده ایم یا ادای شهری ها را در میاریم، خلاصه اینکه در این قسمت باید خیلی دقت کرد و به قول معروف جنبه اش را داشت،
چون شهر شدن کلی ظرفیت میخواد که نباید به بهای اسم آن ارزشها را فراموش کنیم.
نباید فراموش کنیم که:
شهر شدن ربطی به کم کردن روابط خانوداگی مان ندارد.
شهر شدن ربطی به کم کردن احترامات اجتماعی ندارد.
شهر شدن ربطی به لباس های عجیب پوشیدن و تیپ های غریب زدن ندارد.
شهر شدن ربطی به از بین بردن رسم و رسومات خوب ندارد.
شهر شدن ربطی به مثل دیگران شدن ندارد.
شهر شدن ربطی به تقلید کردن کورکورانه ندارد.
شهر شدن ربطی به فراموشی زبان و فرهنگ مان ندارد.
و...
شهر شدن به این است که :
ما تمامی معلم هامون بومی بشن.
درصد دانشجویانمان سال به سال بالاتر بره.
روابط خانوادگی مان همچنان پا برجا بمونه.
مسئولان ما انتقادپذیر تر بشن.
مردم ما اهل مطالعه بشن.
کتابخانه های ما پر رونق بشه.
نشریات و انجمن های ما فعالتر بشن.
ادب بچه هامون حفظ بشه.
و شهرمون هم زیباتر بشه
---------------------------------------------------------------------------------------
یه دختر:
در مورد ظرفیت امکانات که صحبت کردین میخوام بگم خیلی از ماها ظرفیت داشتن موبایل را نداریم. بهتون بر نخوره ها...بخصوص پسرها.
عجب اوضاعی داره این موبایل داری ما.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تازه حالا دست هر بچه ای که توی خیابونه یه موبایل هستش، موبایل هم شده مثل چیپس و پفک...به نظر شما در این مورد راهی وجود داره؟ البته تقریباً بیشتر مردم ایران ظرفیت داشتن موبایل را ندارند.متأسفانه
-------------------------------------------------------------------------------------
شهرام:
همه ی صحبت های دوستان یک نتیجه داره که: ما در بسیاری از مواقع ظرفیت روبرو شدن با امکانات و شرایط و دیگران و ... را نداریم.
راستش پیدا کردن راه حل هم کار سختی هستش، در اکثر مواردی که متأسفانه طبق معمول فرهنگ سازی نکرده ایم باید منتظر گذشت زمان بمانیم... و از اینک شروع کنیم که حداقل آسیب ها را کم کنیم.به امید اینکه نسل فردا باظرفیت زندگی کنند...
اگر ما بسیاری از این مشکلات را باور کنیم که وجود دارند شاید راه حل هایی پیدا شود که چگونه آنها را رفع کنیم، مثلاً هر وقت داریم رفتاری از خود نشان میدهیم که میبینیم دیگران خوش شان نمی اید، کمی با خود فکر کنیم که چرا اینچنین است؟ و چرا دیگران ناراحت شدند؟ شاید ما بیظرفیتی از خود در اورده باشیم...
-------------------------------------------------------------------
شهرام:
یه قصه از چند شب قبل را براتون تعریف کنم:
با دوستان دانشجوی همشهری نشسته بودیم و در مورد خور و وضعیت شهر و مردم صحبت میکردیم؛
نمیدونم چرا دوستان! فقط و فقط بد گفتند...
همش گفتند ما فرهنگ نداریم، ما آدم خوب در جامعه نداریم، حیف امکانات برای ما،حیف نعمت برای ما، و خلاصه دست روی هر چی گذاشتند و گذاشتیم گیر دادند...
ما هم هر کاری میکردیم که با دلایل بعضی از حرف هاشون را جواب بدیم، متأسفانه لجاجت آنها اجازه نمیداد.
به هر حال بحث مان بی نتیجه! ماند...چون در نظر آنها هیچکدام از ما ها آدم نبودیم!!
(عیناً جمله ی خودشون بود)
فقط بعد از بحث بار دیگر با خودم گفتم: خدایا ظرفیت کتاب خواندن و مطالعه کردن و دانشگاه رفتن و در یک شهر دیگه زندگی کردن را هم بهمون بده.
آمین
-------------------------------------------------------------------
|
|